خسته شدم....

ديگه بریدم.....

احساس ميکنم آخره خط واستادم......

ميخوام برم يه جائي گم و گور بشم که هيچکس دستش بهم نرسه

همه ي غم و غصه هاي دنيا اومده نشسته رو دلم!!

فشارش رو روي شونه هام حس ميکنم... دارم زير اين فشار ميشکنم ...

 دارم له میشم....!

دلم ميخواد تو بغلِ يکي گريه کنم

ولي خيلي وقته که قسم خوردم هيچکس اشک منو نبينه!

به خودم که نگاه ميکنم ، هيچي نميبينم

جز يه بدن خسته که حتي يه قدم ديگه هم نميتونه راه بره ...

يه روح زخمي که هر تيکش يه گوشه افتاده...

 يه دل شکسته که هر کس از راه رسيده يه لگد بهش زده و رفته

خسته شدم از مصنوعي خنديدن ... خنديدن براي دلخوشي ديگران؟

کلي حرف رو دلم باد کرده ولي هچکس نيست که حتی به يه کلمه از اونا گوش بده !!!

مهم نيست .... بازم مثله هميشه با ديوار حرف ميزنم  ..

حداقل اون منو تحمل ميکنه

خيلي وقتا از خودم ميپرسم که چرا ؟

چرا؟؟؟؟

مني که هميشه دلم کفه دستم بوده ؟

مني که هميشه بهترين چيزا رو براي ديگران خواستم؟

از خودم ميپرسم چرا ؟

چرا هرکس که کارش با من تموم ميشه ... هر کس که مشکلش حل ميشه

جوري رفتار ميکنه که انگار منو نميشناسه ديگه؟

ولي من ميبخشم ، همه ي اونها رو تا شايد من هم بخشيده بشم .......