ديگر نه گريه اي مانده و نه صدايي براي شكستن بغض هاي فرو خرده.. فقط من ماندم و من و يك زندگي در جريان...هميشه ما بازنده ايم و زندگي مي برد....این جریان ادامه دارد تا یک جا عاقبت متوقف شود...راضیم به این جریان چون نگاه خروشان تو هم راضیست.....
همیشه حرفها در قالب ترانه پیدا میشنود....حرفهایم را در دل این ترانه ها جای دادم به امید آن که تو درکش کنی......
....................................................................................
زندگي نقطه سر خط بي وفاييت شده عادت
تو نوشته بودي ديدار سه تا نقطه تا قيامت
زندگي نقطه سر خط تلگرافي شده نامت
قلبمو مچاله كردي لاي نقطه چين نامت
عزيزم نقطه ته خط برو با خيال راحت
به تو تقديم اين ترانه عوض جواب نامت
با سي و دو حرف دلگير مختصر مفيد و ساده
گفتي كه سايه ي عشقت از سرم خيلي زياده
ريز دردا خط كشيدي ضربدر زدي رو اسمم
تا بدونم كه به عشقت تا كه جون دارم طلسمم
عزيزم نقطه ته خط برو با خيال راحت
به تو تقديم اين ترانه عوض جواب نامت
روي يه كاغذ بي خط حرفاي خسته به نوبت
روي سرزمين نامت حرف "ت" كرده قيامت
"ت"مثل تو مثل ترديد،"ت"مثل اخر طاقت
مثل تنهايي مثل تب مثل اخر خيانت
عزيزم نقطه ته خط برو با خيال راحت
به تو تقديم اين ترانه عوض جواب نامت
......................................................................

ای دلم زهر جدایی را بخور

فقط حرفای دلمو مینویسم

از دار دنیا منم و یه ستاره
اونم که میخواد بره تنهام بذاره
هرچی که میگم نرو فایده نداره
میخواد دلم رو به زانو در بیاره
برای هرچیز یه بهونه میاره
تا میگم آخه میگه آخه نداره
میگم بیا تا یکی باشیم دوباره
آهسته آروم میگه نه با اشاره
پیشش میشینم تا بتونه دوباره
گذشته ها رو باز به خاطر بیاره
یادش بیاریم دل عاشق بیچاره
تو دنیا چیزی نداره جز ستاره
پا میشه میره منو تنها میذاره
با رفتنش رو دل من پا میذاره
از ابر چشمام بارون غم میباره
طفلی دل من که شده پاره پاره
من بی ستاره همه عمرم تباهه
روزای عمرم همه رنگ سیاهه
دونه به دونه نفسام بی ستاره
حتی یه ذره بوی زندگی نداره
بی اون نمیخوام دیگه زنده بمونم
جز اون نمیخوام واسه هیچکس بخونم
میرم یه گوشه تک و تنها بمیرم
شاید بتونم کمی آروم بگیرم

سلام

سلام به همه دوستانم که منو تحمل میکنید و به گورستان خاطراتم میایید وفاتحه میدین به احوال اندوهگین و غمم، غمهایی که کاش هیچ وقت وجود نداشت همیشه خواستم از کاش ها و آرزوهای دلم بنویسم این بارم این کارو میکنم میخواهم بنویسم از سهیلای دلم  :

کاش حقیقت می ماند وکاش انسانها یکرنگ بودند وروی دیگر می ماند ،برای سکه، کاش یکرنگی بود و سادگی ،کاش رنگها می ماند برای پر شاپرکها.

آنکس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد رهگذر ی بود که روی برگهای خشک پاییزی راه میرفت .صدای خش خش برگها همان آوازی بود که من گمان میکردم میگوید:دوستت دارم ولی اینطور نبود کاش دوستم داشت ولی نداشت

یاد گذشته بخیر باد که تو را با دیگری دیدم که بی من شادمان بودی گمانم بود بی احساسی و تو بیش از آن بودی رها کردی مرا رفتی ،شکستن بود تقدیرم تمام فکر من هستی ولی به فکر دیگران بودی کاش در آن روزها ذره ای هم بیاد دل من بودی   که هیچ وقت یاد نکردی

ای یار عاشق شدن کار دل است

دل چو دادی پس گرفتن مشکل است

تا توانی با رفیقان هم رنگ باش

یا مزن لاف رفیقی یا حقیقت مرد باش

                                                                                    

فریاد وسکوت 

فر یاد وسکوت گاهی در هم می آمیزند ومن حیران مانده ام که کدام یک

از این دو برایم لالایی می خوانند وگوشنواز تر است...

ولی دیر ی است که دریافته ام که هر کدام از آن ها آهنگ خاص خود را دارند

"سکوت"کلام بی کلامی است که گاهی شادی را نگاه می دارد

وغم را به فریاد می سپاردو"فریاد"

دل را از غم خالی می کند تا آن را با سکوت پر کند...

              

سلام سلام به همه دوستانم تعجب نکنید اره خودمم همون پویای تنها وبی یار همونی هستم که دلم بگیره میام

اینجا حرف دل خودمو به چاه غمم میزنم این شده کارم تعجب نکنید نمیام حرفم زیاده برا گفتن ولی تو این وب

لعنتی جا نمیشه این شده رو زگارم غمو تنهایی


به قول خودم شعارم شده                            

                                                                       رفاقت تعطیل

شکسته ام وخسته بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند شکست نه برای کردن است نه بهانه ای

برای پنهان شدن. همه می گویند از صبح بنویس و از آفتاب و من چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت

باران پنجره ی چشمانمرا شسته است.

همه دلشان نقش های مثبت می خواهد و آدمهای خوشحال اما من گمان می کنم این خیلی خوب است که

نمی توانم ادای آدم های خوشحال را در آورم.

بی ستاره ام و زرد با طعم معطر پاییز که حضورش تنها معجزه ی لحظه های تنهایی من است.

مهم نیست تمام سرزنش ها را می پذیرم به بهانه ی تولد حقایق غم انگیزی که درد را به درد می آورد و

آتش را می سوزاند تا قلب دریاییم بار دیگر متولد شود.

سکوت می کنم تا به خاک سپردن آخرین خاکسترها ی آرزوی بر باد رفته ام آبرومندانه باشد گریه می کنم

تا شاید دل دریاییم خط مبهمی بر رنگ های تیره ی قلب اطرافیانم زند..

این دنیا دیگه ازم چی می خواد چرا نمیزاره اونی باشم که خودم میخوام خسته شدم از این دنیا

دنیا نگو لجن زار بگو اسم لجن هم حیفه رو دنیا بزری چون متنفرم ازش

غم و احــــــــــــــــــــساس

من از چشمان تو خواندم

حقیقت را ودردت را

من از دستان پر مهرت

واز نازسر  انگشتان باریکت

تو را دیدم وفهمیدم

تو ان اکسیر احساسی

که دستانم ،

همیشه در پی وجویای آن بوده است

تو یی محبوبه شبهای تاریکم

تو یاس من،

وتو تاریکترین هم صحبت هم رنگ من هستی .

میان روح من با روح تو

یک تار مو راه است

ولیک افسوس،

با من بیع کردن را نمی خواهی

نمی خواهی

سرای ان دل خود را ،

کمی ارزانتراز قیمت به من بخشی

خدایا من نمیدانم

درون این رفیق اسمانی چیست!!!

چرا با من نمی گویی

غمت از کیست؟

سکوتت از چیست؟

بدان کین چشمهای من

همیشه در پی درمان ان دلدرد های توست

دلم یک دشت میخواهد

پر از گلهای نیلوفر

ویک جوی روان

که بر روی زلال آن،

من وتو دست در دستان هم داده ،

به آرامی روان گردیم .

بدان اینو گل تنها

که آغوشم،

همیشه مأمن آن اشکهای توست

غنچه نشـــــــــــــــــــــــکفته

گل زغم مینالید

شکوه میکرد زدرد

زیر لب زمزمه میکرد چنین :

"غنچه بودی،نشکفتی

چه شد از عالم خاکی

نشکفته تو برفتی "

گل ازاین  رفتن تو رنگ بباخت

بوته از داغ غمت زود فسرد

باغبان امد وگل را بوئید

بوته را آب بداد گفت :

اینجا منم آن بوته نشان

کاشتم دانه وآبش دادم

نگهش داشتم ازباد خزان

بوته روئید ،گلی داد به شاخ

غنچه ای داد به بر

وکنارش خاری

خار عادت به خیانت دارد

دشمنی دشنه به دست ،کینه در دل دارد

دیدم از بی ثمری

بخل بر غنچه ی گل می ورزید

مصلحت بود که از شاخه گل

غنچه را برگیرم

غنچه ها بی تابند

طاقت دشنه ندارند هنوز

بی شک از ضربه او می پژمرد .

رنج او را نتوان دید دگر

من همانم که تو را پروردم

کاشتم که بری بار آری

حال خود بار تو را می گیرم

بوته لبخند زد وگل را گفت:

باغبان صاحب باغ است عزیز

روزی از رحمت خود می بخشد

روزی از رحمت خود می گیرد

باغ دنیای پر از حادثه است

خار هم رنج ومصیبتهایش

گل وبوته یکی از آدمیان

باغبان خالق این باغ گل است

هر چه بر ما برسد در این باغ

همه تقدیر همان مقتدر است .

تنهایی

من تنها متولد شدم

هر چند تنهایی را دوس نداشتم

من تنهای زندگی میکنم

اگر چه جمع تنها را نمیشناختم

من تنها میخندم

اگر چه خنده ام در میان خنده ی جمع گم میشود

من تنها گریه میکنم

اگر چه قطرات اشکم در میان سیلاب اشکهای دیگران غرق میشود

من تنها می سوزم

اگر چه به سوزش تنهای شمع اعتقاد ندارم و آن را بی ثمر می دانم

من تنها میخوانم

اگر چه آوازم در میان آوازجمع نا پدید می شود

من تنها می مانم

اگر چه همراه جمع میروم

من تنها می نویسم

اگر چه داستان جمعی دیگر را می نگارم

من تنها میسازم

اگر چه جمع با من نمی سازد

من تنها مینشینم

اگر چه جمعی مرا حلقه کرده اند

من تنها می نگرم

اگر چه دیدگان جمعی به من است

من تنها میبارم

هر چند باران تنها نمی بارد

من تنها سخن میگویم

هر چند که جمعی سخنان مرا نمی شنوند

من تنها پرواز میکنم

اگر چه در اوج تنهایی جمعی مرا تشویق می کنند

من تنها میفهمم

اگر چه جمعی مرا نمی فهمند

من تنها صدا میزنم

اگر چه صدای جمع از صدای من رساتر است

من تنها میمیرم

اگر چه جمعی مرده مرا همراهی میکنند

من تنها نبودم

جمعی مرا تنها ساختند

من به دنبال تنهایی نبودم

مرا همپای تنهایی کردند

من تنهایی را نمی خواستم

اما تنهایی مرا به خود عادت داد

مرا در اغوش کشید ،

ودر بند کرد

من تلاش میکردم ،مبارزه میکردم

برای آزادی،برای زندگی،برای پیروزی

وبرای عشـــــــــــــــــــق

تنهایی مرا خمود کرد

شدم مرداب وجدا از آب

من تنهاشدم ،تنهای تنها

                                                   25.jpg

 

قــــــــــــــــــــــــــــــــرن ما

قرن ما اگر شاعر داشت هوا بهتربود خارها كمتر نبود از گل پس گلتر بود

قرن ما اگر شاعر داشت كبوتر با كبوتر باز با باز نبود همه شوق پرواز داشتند

واي بر ما كه تصور كرديم بايد عشق را كشت

در چنين قرني كه كه دانش حاكم است  عشق را از صحنه بيرون انداختن ديوانگي است در ماندگي است

 شرمندگي است

قرن ،قرن اتش نيس قرن يك هواي تازه هست فكرهارا بايد شست شو داد اگر گم شديم در خويشتن

جست و جويي لازم است

بايد از سياهي سفر كرد به سوي سفيدي ها وخوشبختي ها

اين است ارزوي من

 

                                             

حرف دلم

عاشق                           عاشق تر

نبود در تار و پودش ديدي گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@@

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه ديدار اين خونه

فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي  خونه تب داره  ،  داره از درو ديوارش غم

عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ،  بيا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش

حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و  گنجشك  كلاغاي

سياه پوشن ، چراغ خونه  خوابيده  توي  دنياي خاموشي ،   ديگه  ساعت رو

طاقچه شده كارش فراموشي  ، شده كارش فراموشي  ،  ديگه  بارون نمي

باره  اگر چه  ابر سياه  ،  تو كه نيستي  توي  اين خونه ،  ديگه  آشفته

بازاريست  ،  تموم  گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ،  ديگه  از

رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت

گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو

به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري

گفتم كه تو مي دوني،سرخاك

تو مي ميرم ، ولي

تا لحظه مردن

نمي گيرم

دل از

تو

 

 

باور عشق

هیچ گاه چشمهایی را که عاشقانه میپرستم ندیدم اما میدانم چشمهایش به مهربانی دریا و به
 
 وسعت دشت شقایق است
 
 و این برای من کافی است که بدانم عمق چشمانش به ژرفای اقیانوس است و مثل دشت
 
آرام است
 
 من رنگ چشمانش را برای چه میخواهم بدانم وقتی نگاهش پر از عشق است وقتی در
 
عمیقترین نقطه چشمانش می شود دریا را پیدا کرد و در ساحل چشمانش به آرامش رسید.
 
 
رنگ چشمش مهم نیست وقتی در کنارش به آرامش خیال میرسی و میخواهی تمام دنیا در
 
یک لحظه نگاه او تمام شود. هیچ چیز مهم نیست وقتی ایثار و عشق در نگاه او معنا پیدا کند.
 
یک نگاه برایت تمام دنیا میشود. باور میکنی؟

دلم میخواد یه شب تا صبح تو کربلا گریه کنم

                                                            پای ضریحت بشینم همش حسین حسین بگم

دلم میخواد صدات کنم تو هم منو صدا کنی

                                                          دلم میخواد نگات کنم تو هم منو نگاه کنی

دلم میخواد خاک کف پای تو مولا من بشم

                                                          همش به من نگاه کنی من به تو التجا کنم

                           

بیزار از زمونه

خسته شدم....

ديگه بریدم.....

احساس ميکنم آخره خط واستادم......

ميخوام برم يه جائي گم و گور بشم که هيچکس دستش بهم نرسه

همه ي غم و غصه هاي دنيا اومده نشسته رو دلم!!

فشارش رو روي شونه هام حس ميکنم... دارم زير اين فشار ميشکنم ...

 دارم له میشم....!

دلم ميخواد تو بغلِ يکي گريه کنم

ولي خيلي وقته که قسم خوردم هيچکس اشک منو نبينه!

به خودم که نگاه ميکنم ، هيچي نميبينم

جز يه بدن خسته که حتي يه قدم ديگه هم نميتونه راه بره ...

يه روح زخمي که هر تيکش يه گوشه افتاده...

 يه دل شکسته که هر کس از راه رسيده يه لگد بهش زده و رفته

خسته شدم از مصنوعي خنديدن ... خنديدن براي دلخوشي ديگران؟

کلي حرف رو دلم باد کرده ولي هچکس نيست که حتی به يه کلمه از اونا گوش بده !!!

مهم نيست .... بازم مثله هميشه با ديوار حرف ميزنم  ..

حداقل اون منو تحمل ميکنه

خيلي وقتا از خودم ميپرسم که چرا ؟

چرا؟؟؟؟

مني که هميشه دلم کفه دستم بوده ؟

مني که هميشه بهترين چيزا رو براي ديگران خواستم؟

از خودم ميپرسم چرا ؟

چرا هرکس که کارش با من تموم ميشه ... هر کس که مشکلش حل ميشه

جوري رفتار ميکنه که انگار منو نميشناسه ديگه؟

ولي من ميبخشم ، همه ي اونها رو تا شايد من هم بخشيده بشم .......

                   

                         

          

 

حرف دل شبا نه ام

            

چه شد یکباره ازهم بی نهایت دور گشتیم

                                      تویامن ای غزال دشت من مغرور گشتیم

به غیرازبی پناهی کی پناهم میشوی باز

                                 چه دستی بی تو اینجا تکیه گاهم میشودباز

میان عابران تنهاترازمن هیچکس نیست

                                   کسی اینجابه فکراین غریب در قفس نیست

دلم امشب برای خنده هایت تنگ تنگ است

                                   فقط در دستهای گرم تو مردن قشنگ است

کسی غیرتو آرامم نخواهد کرد امشب

                                      چگونه سرکنم بااین هوای سرد امشب

نمیدانی نمیدانی چه با من کرد دوری

                          مپرس از من خودت ازدست این دوری چه جوری؟

وبی من گریه ات را پیش کی سرمیدهی باز

                                    دلت را درهوای عشق کی پر میدهی باز

وقتی خبر ازحال وروزم داری ایدوست

                           که یک لحظه خودت را جای من بگذاری ای دوست


    

هرگز باور نمی کنم که سال های سال همچنان زنده ماندنم به طول انجامد. یک کاری خواهد شد.

زیستن مشکل است و لحظات چنان به سختی و سنگینی بر من گام می نهند و دیر می گذرند که

احساس می کنم خفه می شوم. هیچ نمی دانم چرا؟

اما می دانم کس دیگری در درون من پا گذاشته است و اوست مرا چنان بی طاقت کرده است. احساس

 می کنم دیگر نمی توانم در خود بگنجم و در خود بیارامم و از بودن خویش بزرگتر شده ام

 و این جامه بر من تنگی می کند. این کفش تنگ و بی تا بی قرار!

 عشق آن سفربزرگ! آه چه می کشم!

 چه خیال انگیز و جان بخش است این جا نبودن

من که بیمار توام جانم کجاست مردم از درد تو درمانم کجاست با تو من یک عمر پیمان بسته ام بی وفا

آن عهد و پیمانم کجاست پشت پا بر قلب مجروحم زدی اشنا یک لحظه آرامم کجاست من که هر لحظه

دلم دنبال توست من نمیدانم کنون جانم کجاست روزوشب چشمان من تاراست وبس اختران آن ماه

 تابانم کجاست چهره بگشا ماه رو بر بخت من تیره بختم جان و جانانم کجاست بر نصیبی خون دل درمان

 نشد دیده خون شد زلف افشانم کجاست

چرا باید تنها باشم وتنها بسوزم مگه گناه من چیه ؟

 

 

ادامه نوشته

دلم برات تنگ شده...

اما من...من میتونم این دوری رو تحمل کنم....

به فاصله ها فکر نمیکنم .......میدونی چرا؟؟

آخه....جای نگاهت رو نگاهم مونده....

هنوز عطر دستات رو از دستام میتونم استشمام کنم.....

رد احساست روی دلم جا مونده....

میتونم تپشهای قلبت رو بشمارم....

چشمای بیقرارت هنوز هم دارن باهام حرف میزنن....

حالا چطور بگم تنهام؟؟

چطور بگم تو نیستی؟؟

چطور بگم با من نیستی؟؟

آره خودت میدونی....میدونی که همیشه با منی.....

میدونی که تو .....توی لحظه لحظه های من جاری هستی.....

آخه تو.... توی قلب منی....آره ! تو قلب من....

برای همینه که همیشه با منی.....

برای همینه که حتی یه لحظه هم ازم دور نیستی......

برای همینه که میتونم دوریت رو تحمل کنم......

آخه هر وقت دلم برات تنگ میشه......

هروقت حس میکنم دیگه طاقت ندارم.......

دیگه منیتونم تحمل کنم.....

دستامو میزارم رو صورتمو یه نفس عمیق میکشم......

دستامو که بو میکنم مست میشم.....

مست از عطر تو .

صدای مهربونت رو میشنوم.....

وآخر همه ی اینها....به یه چیز میرسم.....

به عشق و به تو.....آره به تو......

اونوقت دلتنگیم بر طرف میشه.....

اونوقت تورو نزدیکتر از همیشه حس میکنم.....

اونوقت دیگه تنها نیستم....

حالا من این تنهایی رو خیلی خیلی دوسش دارم....

به این تنهایی دل بستم....

حالا میدونم که این تنهایی خالی نیست....

پر از یاد عشقه......

پر از اشکای گرم عاشقونه  .

 

بعد رفتنت عزیزم

بسکه تنهایی کشیدم

قامتم خمیده از بس

عشقتو به دوش کشیدم

 تو غم بی همزبونی

میکشم لحظه هامو

روی برگه های شعرم

خالی کردم عقده هامو

 خاطرت جمع هرجا باشی توی غربت یه کسی هست

خاطراتت زندگیشه – اون غریبه خاطرت هست

 اونکه تو هفت آسمونش 1ستاره هم نداره

اون منم که دلخوشیشه گل من کسیرو داره

 مثل دیگرون نبودم

سر راهتو نبستم

میدونستم نمیایو چشم به جاده ها نشستم

خاطرت جمع تو دل من تو حسابت پاکه پاکه

این خطای دل من بود اونکه افتاده به خاکت

 تو روزایی که نبودی

نمیدونی چی کشیدم

صبح تا شب زخم زبون از هر غریبه ای شنیدم

گل من سرت سلامت

توکه خوش باشی غمم نیست

این همیشه آرزومه    -     پس دلیل ماتمم نیست

 دیگه از گریه گذشته

به جنون کشیده کارم

توکه خوشبختی عزیزم

دیگه غصه ای ندارم..

                 

ادامه نوشته

اینم یه حرف دل دیگه ؟

میجنگم با هجوم تنهایی

پای درخت پاییزی آرزوهایم

گوئی دلم چشمان منتظرت را میجوید

برای گفتن دلواپسی های بیقراری

میگویم بی انتظار

بی انتظار حتی کلمه ای از روی دلخوشی

فقط...

انعکاس صدای من است در تنهایی اتاق تاریکم

هیچ چیز جای احساس تو

جای گرمی دستان بی منظورت را نمگیرد

در دقایق ملتهب دلم

در مسیر کوچه های بی قراری

پشت پنجره غبار گرفته خاطره

هنوز نگاهت را جستجو میکنم

دلم تنگ است برای کنار تو بودن

که قدرش را به همان کوتاهی لحظهء دور دیدار

میدانم...

یادت هست؟....

 

اینجا هیچ کس دل را نمی فهمد

اینجا انجماد عاطفه

در گذر ثانیه ها تکراریست

 

نفسهایم با خیال تو یکی شده

عطر بودنت در هوای دلم پر شده است

اما...

باز اسیر فکرم

اسیر خودخواهی روزگار

ذهنم را هجوم تنهایی تسخیر کرده

دیگر حتی خواب های رنگینم

تعبیر رسیدن ندارد...

دلم با تو بودن را

در معنی فال حافظ میخواهد

حتی حافظ هم معنی تنهاییم را نمی فهمد...

     

 

 

ادامه نوشته

                                              دل پاکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    دل شکستن کار سخت نیست                             دل به دست اوردن کار هر بز نیست

انکه کرد در این دنیا دلی شاد                              باشد روحش در ان دنیا شاد

 همیشه سعی میکنم تا ازارم حتی به مورچه ای نرسد و کسی ازم دلگیر نشود ولی نمی دانم چرا 

همیشه تنهام دوس دارم اونایی که دور برم هستن دو رو نباشن ولی دنیا مون شده دو رویی خیلی

سعی می کنم شاد باشم ولی نمی تونم

با این وجود تصمیم گرفتم  هر چه می تونم خوب باشم از روزای قبل هم بیشتر  و هیچوقت کاری نکنم که

 کسی ازم نا راحت بشه حتی اونایی که بهم خیانت می کنن فقط چشما مو میبندم ومی گم شتر دیدم

ندیدم

ادامه نوشته